خواجه نصير الدين الطوسي
463
اخلاق محتشمى ( فارسى )
آه ! فاشار ان « 1 » انطلق به اليه ! فانّه اشدّ عطشا . فاتيته فاذا هو رجل آخر من رفقائه ، فقلت : اسقيك « 2 » . فسمع آخر يقول آه ! فاشار ان انطلق به اليه ! فجئته ، فاذا هو قدمات ، فرجعت الى ابن عمّى فاذا هو قدمات . ترجمه : حذيفهء عدوى گويد : بيرموك رفتم ، و آن ديهى بود بر كنارهء باديه ، كه گفتند پسر عمى از آن من از باديه تشنه در رسيده است ، و من آبى برگرفته بودم ، تا اگر به او رسم او را آب دهم ، و بر روى او زنم . چون باد به او رسيدم ، گفتم آب بستان ! اشاره كرد كه بيار ! بردم ، خواست كه بياشامد آواز مردى شنيد كه ميگفت : آه ! اشاره كرد به من كه آب بنزديك او بر كه آن مرد تشنهتر است . چون آنجا بردم مردى بود هم از همراهان او ، خواستم كه آب به او دهم آواز ديگرى بشنيد كه ميگفت : آه ! اشاره كرد كه آب بر او بر . چون آنجا رسيدم آن مرد مرده بود ، بازگشتم بنزديك آن شخص ، او نيز مرده بود ، باز بنزديك پسر عم آمدم او نيز مرده بود ، و هيچكدام آب نخوردند . ( 29 ) و كان رجل يغشى بعض الملوك ، فيقوم بحذاء الملك و يقول : احسن الى المحسن باحسانه ، و المسيىء سيكفيه « 3 » مساويه .
--> ( 1 ) - اصل : ابن عمى ان . ( 2 ) - اصل : آه اسقيك . ( 3 ) - اين داستان در باب دوازدهم مكارم اخلاق رضى الدين نيشابورى ديده مىشود - اصل : سيكفيك .